زهرا خانومزهرا خانوم، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 10 روز سن داره
وبلاگ جانوبلاگ جان، تا این لحظه: 3 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

روز نوشته های یه دختر نابینا

من به دستان خدا خیره شدم، معجزه کرد!

صحبت و خاطره با هم

سلام دوستان خوبین؟ راستش نمی خواستم حالا حالا ها پست بذارم. آخه به نظرم اینجا یه جورایی لطف سابق رو نداره. شایدم من اشتباه می کنم. نمی دونم. فقط اومدم یه حال و خبری بدم. البته من خودمم یه کم بی روحیه شدما. میگم شاید واسه همینه که نوشته هام به اندازه قبل جذاب نیست. شما چی فکر می کنین؟ بالاخره این روزا ما آلودگی هوای شدید داشتیم و همین وضع هوا باعث میشه آدم بی حوصله شه. از یه طرفم من در عرض این دو هفته دو بار سرما خوردم و دفعه دوم شدتش بیشتر بود. هنوزم صدام گرفته. گرچه این دو روز تعطیلی اونطور که باید و شاید عالی نبود، ولی خب مثل بقیه واسه منم ش...
10 آذر 1398

اندر احوالات این روزام

سلام. خوبید دوستان؟ بابت لایک و نظرات همگی مرسی. اصلا این روزا از من نپرسید که بدجور درگیرم. امتحانات نیم ترم، خرید کتاب تست، سرماخوردگی وحشتناک، روحیه کم و بیش نامیزون و همه و همه. آخه من چی بگم؟ بعضیا میگن تو که با استعدادی چرا می نالی؟ کسی از شرایط من که خبر نداره. نمی خوام آه و ناله کنما. ولی بذارین مثلا یه نمونه از چیزایی که اعصابمو به هم می ریزه بگم براتون، بعد خودتون بگین حق دارم یا نه. فکر کنین من تا سال نهم عربیم هیچ مشکلی نداشت. یعنی راستش عالی بود. برعکس بقیه بچه ها هم دوستش داشتم عربی رو. ولی از سال دهم که کتاب بریل (خط مخصوص ما نابینایان) نداشتیم، دیگه من چه جوری می تونستم عربی رو خودم بخونم؟ ناچار مجب...
4 آذر 1398

آبان هم تموم شد

سلام بچه ها خوبید؟ منم خوبم بد نیستم. نیم ساعت پیش کلی نوشتم همش پرید لعنتی. حالا خلاصه میگم. عیب نداره. گفته بودم این ماه آبان زیاد واسه هممون خوب نبود دیگه. قطع شدن اینترنت و همه و همه مشکل درست کرد. دیروزم من مسموم شده بودم متاسفانه. خیلی بد بود. یه کیک برده بودم مدرسه ولی نمی دونستم تاریخ گذشته هست و خوردم. یعنیا. تا شب مردم و زنده شدم اینقدر که حالم بد بود. این روزا هم یه سر درد و سرگیجه فوق العاده بد دارم. خدا آخر و عاقبتم رو به خیر کنه. نمی دونم چی شده به من. خدا هیچکس رو مریض و گرفتار نکنه. بالاخره هر کی از دست این دنیا یه جوری می کشه دیگه. کاریش نمیشه کرد. ولش کنید. امروز بازم آشپزی کردم. یه کوکو سبزی ت...
30 آبان 1398

پست مربوط به آبان 98

سلام دوستان. خوبید؟ این روزها خیلی عادی می گذرن. اصلا یه جورایی کسل آوره این پاییز لعنتی. نه؟ آخه راستش من اصلا پاییز رو دوست ندارم. هواش خیلی دلگیره. انگار همه جا بوی غم و تنهایی میده. برگا زرد میشن. هوا سرد میشه و... بگذریم. امتحانات میان ترمم از دو هفته دیگه شروع میشه. باید بشینم بکوب بخونم. امان از این اینترنت که ما رو معتاد خودش کرده. نمی دونم این چندمین باریه که اینو میگم. ولی واقعاً خیلی دیگه دارم ازش استفاده می کنم و خودمم ناراضی ام. بدبختی نمی تونمم ازش دست بکشم. نمی دونم چه فازی داره. هر چی فکر می کنم می بینم حرف تازه ای نیست. فقط روزمرگی و روزمرگی. امروز همکلاسیم بهم میگه زهرا چرا یه مدته ساکت ش...
11 آبان 1398

آخرین پست مهر ماه 98

سلام. خوبید دوستان؟ چه خبر؟ از ما که خبر خاصی نیست. جز روزمرگی. مدرسه، درس، امتحان و امتحان و امتحان. خسته شدم دیگه. هر روز امتحان داریم. اونم نه یکی، شده یه روز سه تا داشتیم. بی حوصله ام راستش. این چند روزم اصلا حالم خوش نیست. از پنجشنبه ای سرما خوردم و دائم دارم بد تر میشم. سر دردامم دوباره شروع شده لعنتی. امروزم رفتیم تو مدرسه نشستم رو زمین خشک. تا یه مدت که کلیه دردم عود کرده بود باز، حالا هم کتفم درد می کنه. فکر می کنم بد نشسته بودم. اوه اوه! حالا حتماً میگین خدا صبرم بده با این همه معضل که پیدا کردم، نه؟ بگذریم، که کارم شده گفتن: غر غر ممنوع، به خودم. واقعا چه دنیاییه ها! الان دوازده ساله که دارم در...
29 مهر 1398

باید حرف بزنم

سلام بچه ها. خوبین؟ منم خوبم. ولی با کلی حرف. می خواستم یه سری عکس بذارم، ولی دیگه طاقت ندارم صبر کنم تا مامان بیاد عکسا رو بگیره که من بذارم. پس الان در بارشون میگم بعد شب عکسا رو تو یه پست جدید میذارم. اول از اتفاقی بگم که صبح افتاد و منو به شدت آشفته و غمگین کرد. ااا، خب خبر خوبم دارم، حالا بذارین اینو بگم، یه کم سبک شم بعد خبرای خوبو میگم که شمام شاد شین. امروز با همکلاسیم خواستیم از حیاط بریم تو کلاس، اما من درست عصامو نزدم و تالاپ... با دست و پا تو پله ها افتادم زمین. بی شوخی. شاید باورتون نشه. توی کلاس شاید به اندازه 45 دقیقه همونجوری سرمو گذاشته بودم رو میز و اشک می ریختم. درد بدی بود. نه درد پا...
24 مهر 1398

مختصری تعریف از هفته دوم مدرسه

خوشبختی احساسی است که شاید بشود خیلی راحت به دستش آورد. به شرط اینکه آسانگیر باشی و به همه چیز و همه کَس با عینک خوشبینی نگاه کنی. سلام دوستان. این روزها، حال خوشی دارم و بسیار شادم خدا رو شکر. شرایط تحصیلیم بر وفق مراده. البته راه دور مدرسه از خونمون و زمان طولانیشم هستا. ولی خب اینا به داشتن دوستای خوبم، معلم های مهربونم و درس هامون که همه بجز آمادگی دفاعی آسون و خوبن می ارزه. روز دوشنبه امتحان هویت اجتماعی داشتم. ولی متأسفانه یادم رفت. حالا پیش خودتون میگین: وای! آرام حتماً امتحانشو خراب کرده چون نمی دونسته! نه بابااا. بنده زبل تر از این حرفام. البته تعریف از خود نباشه. اون روز هیشکی درس رو نخونده بود و هر چی گف...
19 مهر 1398

روز شماری تا تولد مامان جونیم و تعریف خاطرات اولین هفته مدرسه

سلام سلام. من باز اومدم. وای وای بچه ها باور کنین تو این چند روز اصلاً اصلااا وقت نکردم حتی یه بیرون برم با مامان اینا، دلم باز شه. از بس که سرم شلوغه. یعنی گرفتار مدرسه ام شدیدااا. اصلا این پنج روز خیلی واسم سخت گذشت. پس فکر نکنین نمیام و دارم قصور می کنم توی پست گذاشتن. خب بریم سر وقت جریانات این چند روز. نه وایسین. اول یه چیز بگم که از همه واسم مهمتره. واییی بچه هااا! شنبه تولد مامانمههه. خیلی خوشالم. می خوام تدارک یه کادوی خوشگل مشکل رو براش ببینم. انشاالله خب بریم سر وقت تعریف. نه نه، یه لحظه وایسین. وا! چرا ایجوری نیگا می کنین منووو؟ خب می خوام یه چیز دیگه ه...
10 مهر 1398

چند روزی که گذشت

سلام. خوبید بچه ها؟ منم الان خوبم. ولی این چند روز یعنی از 1 مهر 98 تا دیروز یه کم دوران سختی داشتم. چون شما ها خاطره اولین هفته مدرستونو نوشتید منم می نویسم حالا. ببخشید اگه یه تومار شد. 1 مهر 98 صبح خیلی عادی بیدار شدم و بعد از صرف صبحانه و پوشیدن یونیفرم مدرسه، مامان گلم از زیر قرآن ردم کردن و گفتم خب. به سلامتی دارم میرم مدرسه و تو راه آیت الکرسی خوندم. امااا... انگار اون روز هیچی رو روالش نبود. اولاً که کل روزو تنها نشسته بودم رو یه نیمکت. بعدشم که یکی از همکلاسیام آهو اومد نشست کنارم، تمام مدت زنگ رو گرفت خوابید. منم که دیدم معلمه درس نمی خواد بده از آهو تبعیت کردم دیگه، خخخ. اون روز زنگ اول ورزش داش...
4 مهر 1398