زهرا خانومزهرا خانوم، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 10 روز سن داره
وبلاگ جانوبلاگ جان، تا این لحظه: 3 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

روز نوشته های یه دختر نابینا

من به دستان خدا خیره شدم، معجزه کرد!

آخرین پست مهر ماه 98

سلام. خوبید دوستان؟ چه خبر؟ از ما که خبر خاصی نیست. جز روزمرگی. مدرسه، درس، امتحان و امتحان و امتحان. خسته شدم دیگه. هر روز امتحان داریم. اونم نه یکی، شده یه روز سه تا داشتیم. بی حوصله ام راستش. این چند روزم اصلا حالم خوش نیست. از پنجشنبه ای سرما خوردم و دائم دارم بد تر میشم. سر دردامم دوباره شروع شده لعنتی. امروزم رفتیم تو مدرسه نشستم رو زمین خشک. تا یه مدت که کلیه دردم عود کرده بود باز، حالا هم کتفم درد می کنه. فکر می کنم بد نشسته بودم. اوه اوه! حالا حتماً میگین خدا صبرم بده با این همه معضل که پیدا کردم، نه؟ بگذریم، که کارم شده گفتن: غر غر ممنوع، به خودم. واقعا چه دنیاییه ها! الان دوازده ساله که دارم در...
29 مهر 1398

اربعین حسینی

چه حال و هوای غریبیست امروز. دل ها همه گرفته، چشم ها بارانی، همه دلتنگ، دلتنگ آقا امام حسین. خداوندا، از تو می خواهم در این روز که غمش عرش را می لرزاند، به مولایمان بگویی ما را شفاعت کند. الهی العفو. الهی العفو. الهی العفو. خدایا، اگر غیبت کردیم، اگر دل شکستیم، دروغ گفتیم، تهمت زدیم، توهین کردیم، به کسی بد کردیم، خودت از سر تقصیراتمان بگذر. همه اینها از نادانی ماست. ما انسان های عادی در دنیایی مادی و محدود به خودمان زندگی می کنیم. اما تو کریمی. تو رحیمی. تو بزرگواری. اصلا نمی شود فضل تو را وصف کرد. خودت گناهانمان را ببخش و به دل هایمان آرامش بده. اخلاق نیکو بده. آنطور که مورد پسند خودت است. ایمانمان را تقویت کن....
27 مهر 1398

جذابیت

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره. روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند! نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید : میدونی زشتترین دختر این کلاسی ؟  یک دفعه کلاس از خنده ترکید … بعضی ها هم اغراق آمیز تر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند :   اما بر عکس من،...
25 مهر 1398

باید حرف بزنم

سلام بچه ها. خوبین؟ منم خوبم. ولی با کلی حرف. می خواستم یه سری عکس بذارم، ولی دیگه طاقت ندارم صبر کنم تا مامان بیاد عکسا رو بگیره که من بذارم. پس الان در بارشون میگم بعد شب عکسا رو تو یه پست جدید میذارم. اول از اتفاقی بگم که صبح افتاد و منو به شدت آشفته و غمگین کرد. ااا، خب خبر خوبم دارم، حالا بذارین اینو بگم، یه کم سبک شم بعد خبرای خوبو میگم که شمام شاد شین. امروز با همکلاسیم خواستیم از حیاط بریم تو کلاس، اما من درست عصامو نزدم و تالاپ... با دست و پا تو پله ها افتادم زمین. بی شوخی. شاید باورتون نشه. توی کلاس شاید به اندازه 45 دقیقه همونجوری سرمو گذاشته بودم رو میز و اشک می ریختم. درد بدی بود. نه درد پا...
24 مهر 1398

روز نابینایان

دختر زیبای نابینای من  گر به تاریکی اسیری، وایِ من دزد گیتی چشم زیبایت گرفت روشنی از روز و شب هایت گرفت لیک ایمان در دلت تابنده است نور هستی در وجودت زنده است در تو امید فراوان دیده ام نغمه های شاد و خوش الحان دیده ام روشنی بخش رهت علم است و درس طفلک من از غم فردا مترس در تمام زندگی او یار توست او که آگه بر همه کردار توست او چراغِ راهْ روشن می کند از پلیدی هات ایمن می کند گر نگاهت از شکوفایی تهی است در وجودت شعله های زندگی است قلب تو روشن تر از آیینه ا...
22 مهر 1398

مختصری تعریف از هفته دوم مدرسه

خوشبختی احساسی است که شاید بشود خیلی راحت به دستش آورد. به شرط اینکه آسانگیر باشی و به همه چیز و همه کَس با عینک خوشبینی نگاه کنی. سلام دوستان. این روزها، حال خوشی دارم و بسیار شادم خدا رو شکر. شرایط تحصیلیم بر وفق مراده. البته راه دور مدرسه از خونمون و زمان طولانیشم هستا. ولی خب اینا به داشتن دوستای خوبم، معلم های مهربونم و درس هامون که همه بجز آمادگی دفاعی آسون و خوبن می ارزه. روز دوشنبه امتحان هویت اجتماعی داشتم. ولی متأسفانه یادم رفت. حالا پیش خودتون میگین: وای! آرام حتماً امتحانشو خراب کرده چون نمی دونسته! نه بابااا. بنده زبل تر از این حرفام. البته تعریف از خود نباشه. اون روز هیشکی درس رو نخونده بود و هر چی گف...
19 مهر 1398

تبریک

زن عمو فریبای مهربونم تولدت مبارک. انشاالله سلامت و شاد باشی، با عموی من خوشبخت باشی و سال دیگه این موقع یه کوچولوی خوشگل و سالم بغلتون باشه. روز کودک هم به تمام کودکان شیرین و دوست داشتنی ایران زمین مبارک. امیدوارم یک روز همه شما موفق شوید و کودکان امروز، آینده سازان جامعه در فردا ها باشند و بتوانند مأمنی سرشار از عدالت و مهربانی بسازند.
16 مهر 1398

قشنگ ترین روز زندگیم

امروز قشنگ ترین روز زندگی منه. روزی که از 2-3 ماه پیش تا حالا روزشماری می کردم. امروز یه تکرار قشنگه. یه تکرار عاشقانه. امروز گل من، عشق من، نفس زندگی من، بهشت زمینی من، مهربون من، رویای من، دنیای من، ماه شب تار من، همه تار و پودم، بود و نبودم، فرشته بی همتای زندگیم، مادرم به دنیا اومده. مادر! واقعاً چه واژه زیبا و نابی! مامانم! تنها دلیل زندگیم! تنها دلیل دلخوشیم! امیدم! گل قشنگم! ستاره روشنم! تولدت مبارک. شاید امروز یه روز تکراری مثل بقیه روزا باشه، ولی... این تکرار، برای من روح نواز ترین روز تکراری زندگیمه. نفسم تولدت مبارک. هستی من شیرینم عشق ...
13 مهر 1398

خواست خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه میدارد. سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لبهایش دوختند. گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگواز آن چه سنگینی سینه توست گنجشک گفت:لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی این طوفان بی موقع چه بود؟ ...
12 مهر 1398