زهرا خانومزهرا خانوم، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 10 روز سن داره
وبلاگ جانوبلاگ جان، تا این لحظه: 3 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

روز نوشته های یه دختر نابینا

من به دستان خدا خیره شدم، معجزه کرد!

امروز سالگرد فوت باباییمه (پدر بزرگم)

چشمام از گریه هنوزم خیسه هر شبم بی تو توی این حال گذشت یه چیزایی باورش آسون نیست واسه تو یه جوری دلتنگم که آرزومه به عقب برگردن بابایی، الان 15 ساله که رخت سفر بستی و رفتی. ولی باور می کنی واسه ما مثل اینه که همین دیروز بود که خبر دادن تو از پیشمون رفتی؟ بابایی کاش بودی. کاش بودی تا بابا اینقدر بی تاب نبود. اینقدر حسرت نمی خورد. با اینکه تو رو یادم نیست، ولی همه میگن خیلی زحمتکش و خوب و مهربون بودی. عمه ها میگن خیلی دختر دوست بودی و به دخترات عزت و احترام می دادی. بابایی جونم، خیلی دلم تنگته. روحت شاد.    
8 آذر 1398

شعر

نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایه سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود نگاه کن تمام هستیم خراب می شود شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام میکشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود تو آمدی ز دورها و دور ها ز سرزمین عطر ها و نور ها نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها ز ابرها بلور ها مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعر ها و شور ها به راه پر ستاره می کشانی ام فراتر از ستاره می نشانی ام...
3 آذر 1398

دلم گرفته

پای پنجره نشستم کوچه خاکستریه باز زیر بارون من چه دلتنگتم امروز انگار از همون روزاست حال و هوام رنگ توئه کوچه دلتنگ توئه دلم گرفته دوباره هوای تو رو داره چشمای خیسم واسه ی دیدنت بی قراره این راه دورم خبر از دل من که نداره آروم ندارم یه نشونه می خوام واسه قلبم جز این نشونه واسه چیزی دخیل نمی بندم این دل تنهام دوباره هوای تو رو داره هوای شهر تو با بوی گلا پیچیده توی اتاقم مثل خواب داره بدجوری غریبی می کنه آخه جز تو دردمو کی می دونه؟ ----- روز ها تکراری. دل ها تنگ، خسته، بی تاب. خدایا! آخر کی درد و غم پایان می گیرد؟ خدایا دیگه از این شرایط خسته ام. من راضی ام به رضات. ولی آخه تا کی بگم مص...
19 آبان 1398

نیایش نیروی حال

خداوندا مرا وسیله صلح خودت قرار ده  ای هستی بخش دانا و توانا، خاضعانه پذیرا و باز هستم برای دریافت عشق و آگاهی الهی لطفا مرا با خیر الهی، با آرامش و تعادل، با پذیرش و گشایش، با نور و شفای الهی، با همدلی و حمایت، با هدایت و حفاظت الهی متبرک فرما با سپاس و در کمال ایمان آمین باشد که همگان در عشق و صلحم، در آرامش و شادیم، در بودن و حضورم و در تعادل و هماهنگیم سهیم باشند ----- اینو الان خوندم. به نظرم خیلی قشنگ اومد. ...
10 آبان 1398

شهادت امام رضا (ع)

گفتند به من نزد تو از غم خبری نیست بیگانه صفت در حرمت را اثری نیست خواهم که غریبانه به سوی تو بیایم یا حضرت موسی بن رضا جز تو دری نیست یا حضرت موسی بن رضا جز تو دری نیست همیشه از حرمت بوی سیب می آید صدای بال ملائک عجیب می آید سلام ضامن آهو دل شکسته ی من به پابوس نگاهت غریب می آید طلای گنبد تو وعده گاه کفتر هاست کبوتر دل من چه بی شکیب می آید کبوتر دل من چه بی شکیب می آید سلام ضامن آهو، سلام ضامن آهو، سلام ضامن آهو ***** سلام آقای من، مولای من، پیشوای تمام شیعیان. آقا، آقا، آقا! بازم نتونستم بیام حرمت. آقا دلم گرفته. نه توی ولادتت تونستم بیام نه توی شهادتت. آقا منو نمی طلبی؟ آقا قلبم ...
7 آبان 1398

اربعین حسینی

چه حال و هوای غریبیست امروز. دل ها همه گرفته، چشم ها بارانی، همه دلتنگ، دلتنگ آقا امام حسین. خداوندا، از تو می خواهم در این روز که غمش عرش را می لرزاند، به مولایمان بگویی ما را شفاعت کند. الهی العفو. الهی العفو. الهی العفو. خدایا، اگر غیبت کردیم، اگر دل شکستیم، دروغ گفتیم، تهمت زدیم، توهین کردیم، به کسی بد کردیم، خودت از سر تقصیراتمان بگذر. همه اینها از نادانی ماست. ما انسان های عادی در دنیایی مادی و محدود به خودمان زندگی می کنیم. اما تو کریمی. تو رحیمی. تو بزرگواری. اصلا نمی شود فضل تو را وصف کرد. خودت گناهانمان را ببخش و به دل هایمان آرامش بده. اخلاق نیکو بده. آنطور که مورد پسند خودت است. ایمانمان را تقویت کن....
27 مهر 1398

باید حرف بزنم

سلام بچه ها. خوبین؟ منم خوبم. ولی با کلی حرف. می خواستم یه سری عکس بذارم، ولی دیگه طاقت ندارم صبر کنم تا مامان بیاد عکسا رو بگیره که من بذارم. پس الان در بارشون میگم بعد شب عکسا رو تو یه پست جدید میذارم. اول از اتفاقی بگم که صبح افتاد و منو به شدت آشفته و غمگین کرد. ااا، خب خبر خوبم دارم، حالا بذارین اینو بگم، یه کم سبک شم بعد خبرای خوبو میگم که شمام شاد شین. امروز با همکلاسیم خواستیم از حیاط بریم تو کلاس، اما من درست عصامو نزدم و تالاپ... با دست و پا تو پله ها افتادم زمین. بی شوخی. شاید باورتون نشه. توی کلاس شاید به اندازه 45 دقیقه همونجوری سرمو گذاشته بودم رو میز و اشک می ریختم. درد بدی بود. نه درد پا...
24 مهر 1398

آخرین پست شهریور 98: (یه پست متفاوت از من، هم شاد هم غمگین، کلاً مخلوطه این یکی پست)

دوستای فروردینی، رئیس خونه: بیاین دوستای اردیبهشتی، دلسوز خونواده: بیاین دوستای خردادی، بمب انرژی خونه: بیاین دوستای تیر ماهی، گل و مهربون و خانوم و با احساس: بیاین دوستای مردادی، سلطان خونه: بیاین دوستای شهریوری پر عطوفت: بیاین دوستای مهر ماهی اهل عدل و انصاف: بیاین دوستای آبانی مغرور اما خوش قلب: بیاین دوستای آذر ماهی شوخ و خندون: بیاین دوستای دی ماهی جدی اما با محبت: بیاین دوستای بهمن ماهی شیطون: بیاین دوستای اسفندی پر احساس: بیاین بیاین که می خوام یه کم صحبت کنم اینجا. برای شما ها. شما هایی که 2 ماه دوستای خیلی خوب من بودین. و 2 ماه با لایک ها و نظرات خوبتون شادم کردین. شاید من به خاطر محدودیت ها...
31 شهريور 1398

بچهت کوره. من بچه ی کور نمیخوام. ببرش خونه ی بابات!

این جمله ای که واسه تیتر نوشتم، چقدر سخت و بی‌مقدمه، مشت محکم و پر از ضربه و زورش که به زهر بی‌رحمی مسموم شده رو میکوبه به قلب مخاطبش! ی حس چندش‌ناک، ی حس عذاب‌آور و شاید گاهی ی حس تسلیم‌کننده. حسی که شمایی که توی ناز و نعمت و احترام بزرگ شدی شاید هیچ وقت درکش نکنی. شمایی که به جای مهره حساب نابینایی، چرتکه داشتی و به جای پرکینز، کامپیوتر، شمایی که یکی از اعضای خانواده به علت نابیناییت آژانس شخصیت بوده، شما شاید نتونی این حرف های تلخ ما رو قاتی زندگی شیرینت بپذیری. شما از همون شیرین هاش تناول کن، ما با بعضی از دوستان ی کم دیگه از این حرف تلخ ها هست تا مصرف‌شون نکنیم از سر سفره پا‌نمی‌شیم. آخه می...
30 شهريور 1398