زهرا خانومزهرا خانوم، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 10 روز سن داره
وبلاگ جانوبلاگ جان، تا این لحظه: 3 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

روز نوشته های یه دختر نابینا

من به دستان خدا خیره شدم، معجزه کرد!

عید غدیر مبارک

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را که به ماسوا فکندی همه سایه هما را دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین به علی شناختم من به خدا قسم خدا را به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را برو ای گدای مسکین در خانه علی زن که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب که علم کند به عالم شهدای کربلا را چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان چو علی که میتواند که بسر برد وفا را نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت م...
29 مرداد 1398

خاطره قدیمی

سلام بچه ها خوبید؟ راستش امروز اومدم خاطره اون دفعه که پاک شد رو با طول و تفصیل بگم. چون مامانم گفت فایده نداره کوتاه بنویسیش. خودمم میگم حیفه. اون خیلی قشنگ بود. اگه درست تعریف نکنم، جذابیتش رو از دست میده و خوب نیست این اجحاف رو در حق داستانم کنیم. اما قول میدم اول شهریور یه خاطره جدید بذارم. پس بذارین از اول شروع کنم. شاید بعضیا هم نخونده باشنش که برای اونا جالب میشه. ***** خب. من حدوداً یک یا دو سالم بوده. اون موقعا مشکل کلیه شدیدی داشتم. یعنی کلیه ام سنگ ساز بود. شبا تا صبح بشه، من مدام گریه می کردم و مامانم و خاله هام و مامان بزرگم منو دست به دست می دادن و هر کدومشون سعی می کردن آرومم کنن اما نمی تونستن. یعنی...
28 مرداد 1398

داستان اولین نماز استاد دانشگاه كانزاس

ولی من نصیحت دانشجوها را فراموش كردم و تصمیم گرفتم نمازهای پنجگانه را به زودی شروع كنم. آن شب مدت زیادی را در اتاق خودم بر روی صندلی نشسته بودم و زیر نور كم اتاق حركت های نماز را با خودم مرور می كردم و توی ذهنم تكرار می كردم. همینطور آیات قرآنی كه باید می خواندم و همچنین دعاها و اذكار واجب نماز را... از آنجایی كه چیزهایی كه باید می خواندم به عربی بود، باید آنها را به عربی حفظ می كردم و معنی اش را هم به انگلیسی فرا می گرفتم. آن كتابچه را ساعت ها مطالعه كردم، تا آنكه احساس كردم آمادگی خواندن اولین نمازم را دارم. نزدیك نیمه ی شب بود. برای همین تصمیم گرفتم نماز ع...
27 مرداد 1398

نجات عشق

در جزیره ای زیبا تمام حواس آدمیان، زندگی می کردند: ثروت، شادی، غم، غرور، عشق و ... روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:" آیا می توانم با تو همسفر شوم؟" ثروت گفت: "نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد." پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود، کمک خواست. ...
25 مرداد 1398

داداشی ها

کاش یه داداش داشتم. یه داداش خوب، مهربون، جذاب. با هم می نشستیم تخمه می خوردیم فوتبال نگاه می کردیم. کل کل های فوتبالی می کردیم. وقت و بی وقت می گفت زهرا پا شو بریم بیرون. منم که پایه. اون وقت دیگه مجبور نبودم بیشتر اوقات تنها تو خونه بمونم. کاش یه داداش داشتم. یه داداش خوشگل که پزش رو به همه بدم و بعد هی براش اسفند دود می کردم که چشم نخوره عزیز دلم. یه داداش بزرگتر خوش تیپ که باهاش دل همه دخترا رو آب کنم. ولی بعد بگم آهااان. من این داداشمو به هیشکی نمیدمااا. حواستون باشه بیخودی به دلتون صابون نزنین. یا یه داداش کوچولوی شیطون و تخس که به عشقش از بوفه مدرسه هر چی بخوام بخرم و بیارم خونه دوتایی با هم تهشو در بیاریم. که ...
23 مرداد 1398

عید قربان مبارککک

سلام بچه ها چطورید؟ منم خوبم. راستشو بگم نمی خواستم تا بیست و چهارم پست بذارم. به جاش اون موقع بیام یه خاطره توپ از بچگیام بنویسم. ولی همین الان یادم افتاد که ای دل غافل! امروز عیده و تبریک گفتنش به دیگرون ادب و شعور آدمو می رسونه. پس سریع اومدم که به همتون بگم... عیدتون مبااارک دوستای مهربونم. ایشالااا همیشه واسه همه عید و شادی و خوشی باشه. ما هم توشون. خیلی کوتاه، مختصر و مفید گفتم. خوب بود؟ بعداً نوشت: بچه ها یادم رفت بگم. ایشالا تو پست بعدی یه عکس از بچگیای خودم میذارم.
21 مرداد 1398

ما بازم تولد داریم

سلام بچه ها. خوبید؟ مرسی از دعا هایی که برام کردین. امروز خدا رو شکر بهتر شدم. الانم حسابی شارژم. اومدم اینجا تولد عمه مریم مهربونم و دختر نازنینش رو تبریک بگم. (کلاً ما مردادی زیاد داریم) عمه مریم و عطیه ی عزیزم، من از همین تریبون تولدتون رو بهتون تبریک میگم. عمه جان، انشالله که موفقیت و خوشبخت شدن عطیه و پسرت محمد جان رو ببینی. عطیه جونم، انشالله تو هم توی تموم مراحل زندگیت از جمله دانشگاه و تحصیلت موفق باشی گلم. برای جفتتون آرزوی سلامتی دارم. و همینطور برای شما دوستای گلم که اینقدر مهربونین و دیروز و امروز با نظرات قشنگتون و همدلی کردنتون بهم انرژی مثبت دادین. انشالله شما هم همیشه شاد باشین. ...
20 مرداد 1398

آی خاطره دارم، خاطره شیرین دارم، بیا و بخون

سلام دوست جونا. خوبید؟ منم کوکه کوکه حالم، به قول یکی از خواننده های پاپ. امروزم اومدم یکی دیگه از شیطنت های بچگیمو تعریف کنم دورهم شاد باشیم. البته اگه نظر ندین دیگه هیچی. خب. حالا بریم سر وقت خاطره ی بنده. جونم براتون بگه که... بله. من بچگیام خیلی کنجکاو بودم. البته اگه تا حالا همه خاطراتمو خونده باشین دیگه خودتون متوجه شدین. یه بار که من چهار پنج سالم بوده، گویا یه روز رفته بودیم خونه مامان بزرگم اینا. منم رفته بودم تو اتاق خاله هام بازی کنم. می دونین که، بعضی از بچه ها بیشتر از عروسک و اسباب بازی به وسایل خونه مثل قاشق و چنگال و کفگیر و... علاقه دارن. دختر بچه ها هم به وسایل آرایش مادرشون. حالا حتماً فکر ...
17 مرداد 1398

عاشقانه ترین دعایى که به آسمان رفت

یک روز کاملاً معمولى تحصیلى بود. به طرح درسم نگاه کردم و دیدم کاملاً براى تدریس آماده ام. اولین کارى که باید مى کردم این بود که مشق هاى بچه ها را کنترل کنم و ببینم تکالیفشان را کامل انجام داده اند یا نه. هنگامى که نزدیک تروى رسیدم، او با سر خمیده، دفتر مشقش را جلوى من گذاشت و دیدم که تکالیفش را انجام نداده است. او سعى کرد خودش را پشت سر بغل دستیش پنهان کند که من او را نبینم. طبیعى است که من به تکالیف او نگاهى انداختم و گفتم: "تروى! این کامل نیست." او با نگاهى پر از التماس که در عمرم در چهره کودکى ندیده بودم، نگاهم کرد و گفت: "دیشب نتونستم تمومش کنم، واسه این که مامانم داره مى میره."...
16 مرداد 1398