زهرا خانومزهرا خانوم، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 10 روز سن داره
وبلاگ جانوبلاگ جان، تا این لحظه: 3 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

روز نوشته های یه دختر نابینا

من به دستان خدا خیره شدم، معجزه کرد!

مختصری تعریف از هفته دوم مدرسه

خوشبختی احساسی است که شاید بشود خیلی راحت به دستش آورد. به شرط اینکه آسانگیر باشی و به همه چیز و همه کَس با عینک خوشبینی نگاه کنی. سلام دوستان. این روزها، حال خوشی دارم و بسیار شادم خدا رو شکر. شرایط تحصیلیم بر وفق مراده. البته راه دور مدرسه از خونمون و زمان طولانیشم هستا. ولی خب اینا به داشتن دوستای خوبم، معلم های مهربونم و درس هامون که همه بجز آمادگی دفاعی آسون و خوبن می ارزه. روز دوشنبه امتحان هویت اجتماعی داشتم. ولی متأسفانه یادم رفت. حالا پیش خودتون میگین: وای! آرام حتماً امتحانشو خراب کرده چون نمی دونسته! نه بابااا. بنده زبل تر از این حرفام. البته تعریف از خود نباشه. اون روز هیشکی درس رو نخونده بود و هر چی گف...
19 مهر 1398

تبریک

زن عمو فریبای مهربونم تولدت مبارک. انشاالله سلامت و شاد باشی، با عموی من خوشبخت باشی و سال دیگه این موقع یه کوچولوی خوشگل و سالم بغلتون باشه. روز کودک هم به تمام کودکان شیرین و دوست داشتنی ایران زمین مبارک. امیدوارم یک روز همه شما موفق شوید و کودکان امروز، آینده سازان جامعه در فردا ها باشند و بتوانند مأمنی سرشار از عدالت و مهربانی بسازند.
16 مهر 1398

قشنگ ترین روز زندگیم

امروز قشنگ ترین روز زندگی منه. روزی که از 2-3 ماه پیش تا حالا روزشماری می کردم. امروز یه تکرار قشنگه. یه تکرار عاشقانه. امروز گل من، عشق من، نفس زندگی من، بهشت زمینی من، مهربون من، رویای من، دنیای من، ماه شب تار من، همه تار و پودم، بود و نبودم، فرشته بی همتای زندگیم، مادرم به دنیا اومده. مادر! واقعاً چه واژه زیبا و نابی! مامانم! تنها دلیل زندگیم! تنها دلیل دلخوشیم! امیدم! گل قشنگم! ستاره روشنم! تولدت مبارک. شاید امروز یه روز تکراری مثل بقیه روزا باشه، ولی... این تکرار، برای من روح نواز ترین روز تکراری زندگیمه. نفسم تولدت مبارک. هستی من شیرینم عشق ...
13 مهر 1398

خواست خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه میدارد. سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لبهایش دوختند. گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگواز آن چه سنگینی سینه توست گنجشک گفت:لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی این طوفان بی موقع چه بود؟ ...
12 مهر 1398

شهادت حضرت رقیه (س)

حال من از این خراب ترم بشه کسی نیست که سایه‌ی سرم بشه بدون عمه سفر نمیره که یه چیزی بگید که باورم بشه دیگه از کسی سوال نمی‌کنم خودمو دیگه وبال نمی‌کنم بد جوری موی سرم کشیده شد عمه من زجر و حلال نمی‌کنم زخمامو به عمه هام نشون دادم گوشواره هامو به ساربون دادم من باید بابامو امشب ببینم‌ نمی‌خوام بیاد ببینه جون دادم دخترت از عمه شرمنده میشه روزی صد بار میمیره زنده میشه بسکه هر کسی رسیده کشیده دست به موهام میزنم کنده میشه دردای بی دوامو چیکار کنم من نماز شبامو چیکار کنم هی به من میگن بدو نمیتونم آبله‌های پامو چیکار کنم تو ندیدی آخه پژمردنمو سر به زیر بال و پر بردنمو وقتی از شتر ...
11 مهر 1398

روز شماری تا تولد مامان جونیم و تعریف خاطرات اولین هفته مدرسه

سلام سلام. من باز اومدم. وای وای بچه ها باور کنین تو این چند روز اصلاً اصلااا وقت نکردم حتی یه بیرون برم با مامان اینا، دلم باز شه. از بس که سرم شلوغه. یعنی گرفتار مدرسه ام شدیدااا. اصلا این پنج روز خیلی واسم سخت گذشت. پس فکر نکنین نمیام و دارم قصور می کنم توی پست گذاشتن. خب بریم سر وقت جریانات این چند روز. نه وایسین. اول یه چیز بگم که از همه واسم مهمتره. واییی بچه هااا! شنبه تولد مامانمههه. خیلی خوشالم. می خوام تدارک یه کادوی خوشگل مشکل رو براش ببینم. انشاالله خب بریم سر وقت تعریف. نه نه، یه لحظه وایسین. وا! چرا ایجوری نیگا می کنین منووو؟ خب می خوام یه چیز دیگه ه...
10 مهر 1398

عکس اولین ژله ای که من درست کردم به همراه عکس سفره ناهار خاله جانم

سلام دوستان. گفتم تا وقت دارم بیام اینا رو بذارم. چند وقت پیش به یکی از بچه ها گفتم خودم واسه اولین بار ژله درست کردم. اونم گفت بذار ببینیم چی کار کردی. منم عکسشو گرفتم. حالا ببینیدش. اون یکی هم عکس سفره که خاله کوچیکه ی مهربونم زحمتشو کشید. خاله ی گلم یک دنیا مرسی ازت. خیلی روز خوبی بود اون روز. راستی استثناً فقط امروز میگم: زهرا تا این لحظه 17 سال و 3 ماه سن دارد. ای بابا! چقدر زود گذشت این سه ماه. انگار همین دیروز بود که 17 سالم شد. عمر آدمه ها. خیلییی زود می گذره.   ...
5 مهر 1398

چند روزی که گذشت

سلام. خوبید بچه ها؟ منم الان خوبم. ولی این چند روز یعنی از 1 مهر 98 تا دیروز یه کم دوران سختی داشتم. چون شما ها خاطره اولین هفته مدرستونو نوشتید منم می نویسم حالا. ببخشید اگه یه تومار شد. 1 مهر 98 صبح خیلی عادی بیدار شدم و بعد از صرف صبحانه و پوشیدن یونیفرم مدرسه، مامان گلم از زیر قرآن ردم کردن و گفتم خب. به سلامتی دارم میرم مدرسه و تو راه آیت الکرسی خوندم. امااا... انگار اون روز هیچی رو روالش نبود. اولاً که کل روزو تنها نشسته بودم رو یه نیمکت. بعدشم که یکی از همکلاسیام آهو اومد نشست کنارم، تمام مدت زنگ رو گرفت خوابید. منم که دیدم معلمه درس نمی خواد بده از آهو تبعیت کردم دیگه، خخخ. اون روز زنگ اول ورزش داش...
4 مهر 1398

تبریک!

سلام بچه ها. شروع سال تحصیلی جدید رو به همتون تبریک میگم. اما این روزا یه کم سرم شلوغه و فکر و ذکرم به هم ریخته هست. وقتی اوضاع درست شد میام با طول و تفصیل در مورد مدرسه جدید میگم انشاالله. اما قصدم از گذاشتن این پست فقط اینه که... سالگرد ازدواج مادر بزرگ و پدر بزرگ عزیزمو تبریک بگم. آخه امروز مورخ 2 مهر 98، 47 امین سالگرد ازدواج اوناست. مادر بزرگ و پدر بزرگ مهربانم، سالگرد ازدواجتون مبارک. امیدوارم 470 سال در کنار هم با شادی و سلامتی زندگی کنین و سایه تون بالا سر ما باشه. راستی بچه ها، بابت نظرات قشنگتون توی پست های قبلی مرسی. یا حق.
2 مهر 1398