زهرا خانومزهرا خانوم، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 10 روز سن داره
وبلاگ جانوبلاگ جان، تا این لحظه: 3 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

روز نوشته های یه دختر نابینا

من به دستان خدا خیره شدم، معجزه کرد!

28 صفر

صدای مظلوم شما پیچیده توی کوچه ها هر جا که میرم یا حسین فقط شده ورد لبام               مظلوم دشت کربلا جونمو میدم به خدا بوسه ی من به دست تو رو سر بی پیکر تو آقام حسینم یا غریب مظلوم حسینم یا غریب تو دنیا مثل تو نبود هیچکسی مثل تو ندید آقام حسینم یا غریب آقام حسینم یا غریب مظلوم حسینم یا غریب تو دنیا مثل تو نبود هیچکسی مثل تو ندید آقام حسینم یا غریب سوخته دلای عاشقا سجده ی من به خاک پات ...
4 آبان 1398

پسر بچه شرور

پسر بچه شروري اطرافيان خود را با سخنان زشتش ناراحت مي كرد. روزي پدرش جعبه اي پراز ميخ به او داد و گفت : هر بار كه كسي را با حرف هايت نارحت كردي، يكي از اين ميخ هارا به ديوار انبار بكوب. روز اول پسرك بيست ميخ به ديوار كوبيد ، پدر از او خواست تا سعي كند تعداد دفعاتي كه ديگران را مي آزارد ، كم كند . پسرك تلاشش را كرد و تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر و كمتر شد. يك روز پدرش به او پيشنهاد كرد تا هر بار كه توانست از كسي بابت حرف هايش معذرت خواهي كند ، يكي از ميخ ها را از ديوار بيرون بياورد. روزها گذشت تا اين كه يك روز پسرك پيش پدرش آمد و با شادي گفت : با ، امروز تمام ميخ هارا از ديوار بيرون آوردم! پدر دست پسرش را گرفت و با هم به...
3 آبان 1398

خاطره دارم، خاطره ی شیرین، بدو بابا جون، نخونی از دستت میره ها

سلام. بعد از مدت ها یهویی دوباره هوس خاطره نویسی زد به سرم. دیگه مجبور شدم پیمان شکنی کنم و اومدم. فکر کنم آخرین خاطره ام رو اولای شهریور بود که نوشتم. اما بهتون بگم. نظر نذارین تا یک هفته اعتصاب می کنمااا. خخخ. آفرین گلیا. مثل پست قبلیم زیاد نظر بذارین. دل من با یه همچین چیزای کوچیکی شاد میشه. بله اینجوریاست. خب دیگه. حرف بسه. بریم سر خاطره که زود بنویسمش و برم که خوابم میاد حسابی. من خودم عاااشق این خاطره ام هستم. یعنیا. واسه هر کی تعریفش می کنم خودم دو ساعت سرش می خندم. خودشیفته ام دیگه. کاریمم نمیشه کرد. خخخ. خب حالا. بریم سر تعریف. یادمه کلاس اول بودم. یه بار اونقدری محله ما برف میاد که بشینه زمین. می زنه...
2 آبان 1398

آخرین پست مهر ماه 98

سلام. خوبید دوستان؟ چه خبر؟ از ما که خبر خاصی نیست. جز روزمرگی. مدرسه، درس، امتحان و امتحان و امتحان. خسته شدم دیگه. هر روز امتحان داریم. اونم نه یکی، شده یه روز سه تا داشتیم. بی حوصله ام راستش. این چند روزم اصلا حالم خوش نیست. از پنجشنبه ای سرما خوردم و دائم دارم بد تر میشم. سر دردامم دوباره شروع شده لعنتی. امروزم رفتیم تو مدرسه نشستم رو زمین خشک. تا یه مدت که کلیه دردم عود کرده بود باز، حالا هم کتفم درد می کنه. فکر می کنم بد نشسته بودم. اوه اوه! حالا حتماً میگین خدا صبرم بده با این همه معضل که پیدا کردم، نه؟ بگذریم، که کارم شده گفتن: غر غر ممنوع، به خودم. واقعا چه دنیاییه ها! الان دوازده ساله که دارم در...
29 مهر 1398

اربعین حسینی

چه حال و هوای غریبیست امروز. دل ها همه گرفته، چشم ها بارانی، همه دلتنگ، دلتنگ آقا امام حسین. خداوندا، از تو می خواهم در این روز که غمش عرش را می لرزاند، به مولایمان بگویی ما را شفاعت کند. الهی العفو. الهی العفو. الهی العفو. خدایا، اگر غیبت کردیم، اگر دل شکستیم، دروغ گفتیم، تهمت زدیم، توهین کردیم، به کسی بد کردیم، خودت از سر تقصیراتمان بگذر. همه اینها از نادانی ماست. ما انسان های عادی در دنیایی مادی و محدود به خودمان زندگی می کنیم. اما تو کریمی. تو رحیمی. تو بزرگواری. اصلا نمی شود فضل تو را وصف کرد. خودت گناهانمان را ببخش و به دل هایمان آرامش بده. اخلاق نیکو بده. آنطور که مورد پسند خودت است. ایمانمان را تقویت کن....
27 مهر 1398

جذابیت

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره. روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند! نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید : میدونی زشتترین دختر این کلاسی ؟  یک دفعه کلاس از خنده ترکید … بعضی ها هم اغراق آمیز تر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند :   اما بر عکس من،...
25 مهر 1398

باید حرف بزنم

سلام بچه ها. خوبین؟ منم خوبم. ولی با کلی حرف. می خواستم یه سری عکس بذارم، ولی دیگه طاقت ندارم صبر کنم تا مامان بیاد عکسا رو بگیره که من بذارم. پس الان در بارشون میگم بعد شب عکسا رو تو یه پست جدید میذارم. اول از اتفاقی بگم که صبح افتاد و منو به شدت آشفته و غمگین کرد. ااا، خب خبر خوبم دارم، حالا بذارین اینو بگم، یه کم سبک شم بعد خبرای خوبو میگم که شمام شاد شین. امروز با همکلاسیم خواستیم از حیاط بریم تو کلاس، اما من درست عصامو نزدم و تالاپ... با دست و پا تو پله ها افتادم زمین. بی شوخی. شاید باورتون نشه. توی کلاس شاید به اندازه 45 دقیقه همونجوری سرمو گذاشته بودم رو میز و اشک می ریختم. درد بدی بود. نه درد پا...
24 مهر 1398

روز نابینایان

دختر زیبای نابینای من  گر به تاریکی اسیری، وایِ من دزد گیتی چشم زیبایت گرفت روشنی از روز و شب هایت گرفت لیک ایمان در دلت تابنده است نور هستی در وجودت زنده است در تو امید فراوان دیده ام نغمه های شاد و خوش الحان دیده ام روشنی بخش رهت علم است و درس طفلک من از غم فردا مترس در تمام زندگی او یار توست او که آگه بر همه کردار توست او چراغِ راهْ روشن می کند از پلیدی هات ایمن می کند گر نگاهت از شکوفایی تهی است در وجودت شعله های زندگی است قلب تو روشن تر از آیینه ا...
22 مهر 1398